.......

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

پیوندهای روزانه

زندگی. کردن ،شبیه آشپزی کردن میمونه ...

اینکه همه نوع مواداولیه خوب داشته باشید تنها مهم نیست ، بلکه استفاده متناسب از این مواد مهمه ، میزان ادویه و چاشنی ها مهمه ... 

باور کن اگه کلی سبزیجات و گوشت و سایر مواد اولیه رو صرفا بخاطر اینکه غذا رو پر ملات نشون بدی ، مصرف کنی. غذای خوشمزه ای حاصل نمیشه ... 

مهم هنر ترکیب صحیح و به اندازه این مواد با هم هست :)

حالا زندگی هم همینه ، اینکه تو همه کارها خبره باشی و مطالعه داشته باشی و ....صرفا کافی نیست ، مهم اینه که چطور از دانشت به اندازه و در جای درست استفاده کنی :)

مواظب باشید زندگیتون نه شور بشه ، نه سوخته ، نه بی مزه ،نه شُل ، نه تش و...، زندگیتون رو به بهترین شکل ممکن اداره کنید تا آخرش بشه یه زندگی (غذای )دلچسب و خوشمزه :)

+ بنظرت برم بدنسازی؟

من: بدنسازی چیه بیا برو این ورزش باحاله RTU

+RTUچیه؟!!!

من: همون ورزشه با کِشه،از در و دیوار آویزون میشی :/RTUدیگه:/

+منظورت TRX؟؟!:)))

من:🙈😐همون همون .. مهم نیته:))))

خوب شد آقایون بعد از سی و اندی سال که از انقلاب. میگذرد و بارها و بارها مراسم. روح انگیز ثبت نام جهت کاندیداتوری (بر وزن دیکتاتوری 😀) ریاست جمهوری را به جا آورده اند.، بالاخره متوجه شدند که ثبت نام در این پروسه ملی نیازمند شرایط سنی ، تحصیلی،عقلی ،عقیدتی، سیاسی. و ... می باشد :)))


باشد که رستگار شویم :)))


امسال چقدر بهار مظلوم واقع شده ، دلم برای بهار میسوزد. ناخواسته وارد بازی جناح ها شده است :))) 


در حال انتخاب یه گل آپارتمانی بودیم ،یه آقایی همراه خانومش وارد شدند و با دقت گل هارو بررسی کردند و دست آخر خانوم رو به فروشنده کرد و فرمود:آقا یه گل ندارید که نیاز به مراقبت نداشته باشه، آب نخواد، نور نخواد،محبت نخواد، پیرو و طرفدار زندگی مستقل باشه ، به آدمها متکی نباشه !

آقای فروشنده هم اشاره کرد به مغازه روبرویی و گفت اونجا پر از این گلهاست ،گل مصنوعی نیاز به هیچی نداره:/


چقدر خوب است این آدمی که وقتی 

شما در کنارش هستید 

و قرار است ساعاتی را با هم بگذرانید مدام سرش توی گوشی نیست.

وقتی دارید حرف می زنید توی اینستاگرام پست لایک نمی کند

 یا مشغول جواب دادن به پی ام های تلگرامش نیست.

 اصلا تلفن همراهش را از جیب یا کیفش بیرون نمی آورد.

 آن دقایق می شود انسانی بیگانه با تکنولوژی! 

چقدر خوب است که وقتی با هم می روید جایی و می نشینید

 یک چیزی بخورید؛

 تمام حواسش به در ورودی و آمد و شد مردم نیست 

و زنها و مردها را پشت این میز و آن میز ورانداز نمی کند. 

چقدر خوب است

 وقتی این آدم در میان هیاهو و شلوغی   دستانش را می گذارد

زیر چانه اش و زل می زند

 به چشمانت و طوری به حرف های ساده و پیش پا افتاده ات گوش می کند

 که خودت هم به این فکر می افتی

 که چقدر داری حرف های مهمی می زنی!

همچین آدم هایی را اگر دارید، 

دوست نداشته باشید... 

حیف است.

این ها را عاشق باشید.

این ها فوق العاده اند.


#کمیل_پورقربان

+ عمه از این شیرینی ها بهم میدی؟

عزیزم این شیرینی ها رو تو ظرف گذاشتم برای مهمونا،بیا یکم تو کارتنش مونده ازونا بهت بدم 

+عه برای مهموناس؟فکر کردم برای آدمهاست!

من:\

شیرینها:\\\

مهمونا://///////

تخلیه ذهن...

بازی کردن با آدمها رو خوب یاد گرفته بود و با توسل به آموخته های روانشناسی به راحتی به خواسته هاش میرسید, هر روز چند ساعتی کلاس شستشوی مغزی برگذار میکرد ,اول آنقدر از وجود و توانایی های فرد حرف میزد تا امیدوارش کند و بعد درست همون موقع که طرف مقابلش روی ابرها سیر میکند با یک جمله از آسمان به زمین میکشاند و با خاک یکسانش میکند,این باور را میدهد که ناتوان تر از تو نیست,خارج از اینجا همه گرگن و تو هیچ شانسی برای زنده موندن نداری, آرام آرام ادامه میده و زمانی ساکت میشه که مطمئن باشه طرف مقابل دیگه هیچ توانی برای باور خودش نداره,نوبت من رسیده بود ظ,حرفهایش را زد یه برگه برداشت و گفت تمام مشکلات و دلمشغولی هات رو بهم بگو ,یه لبخند تحویلش دادم , ادامه داد این روش یه روش روانپزشکی و مشاورس تو میدونی که من نصف عمرم به مشاوره میگذره , میدونستم عادتش زیر و بم زندگی همه رو از زیر زبونشون میکشه و بعد علیهشون استفاده میکنه,چشمام رو ریز کردم و با یه لبخند مضحک گفتم. و شما هم میدونید من هیچ اعتقادی به مشاور ندارم!
همونطور که سعی میکرد با حرفهاش آروم رامم کنه , از زندگی خودش گفت , تمام مدت جز سکوت و لبخند هیچ حرفی نزدم , همینطور که سعی میکرد عصبانیتش رو نشون نده تو چشام زل زد و گفت نمیفهمم چه فرقی با بقیه داری اما بالاخره میفهمم چطور باید از پس افکار و عقایدت بر اومد ....
وقت رفتن برگشتم و با همون لبخند که میدونستم چقدر حرصش رو در میاره گفتم :زندگی برای من اجبار نیست ,هیچوقت اجازه نمیدم افکار و خواسته های یه نفر دیگه زندگیمو راکد کنه و این باور رو بهم بده که جایگاه من تو زندگی کمتر از این حرفهاس, بعد یه چشمک زدم و گفتم حتی پشت اون میزی که نشستید خودتون خوب میدونید من براحتی میتونم تصاحبش کنم اما فعلا خواستم این نیست .. پ. پس تلاش نکنید منو تغییر بدید فقط بذارید اونطور که میخوام در جریان باشم و اگه یه درصد احساس کنم وارد چرخ و فلکی شدم که فقط توهم پیشرفت و بالا رفتن رو بهم میده بدون شک بی هیچ تردیدی چشم رو همه چیز میبندم و خودم رو از این بازی میکشم کنار ...

عمق عصابیت تو وجودش رو میشد به راحتی فهمید ,اگه هر کس دیگه ای بود بی شک چنان فریادی بر سرش میزد تا عمر داره فراموش نکنه ,ولی فقط نشست و تظاهر به آروم بودن کرد ... ولی آروم آروم داشت نابود میشد...

هیچوقت و تحت هیچ شرایطی نمیتونم پا روی عقاید زندگیم بذارم , انسانیت برای من خلاصه میشه تو عقایدی که پاشون وایمیستیم و بخاطر هیچ سود و منفعتی خودمون رو به لجنزار وعده وعیدها نمیسپاریم,شاید لازم بود دوباره به خودم یاد آور بشم ارزش هر آدم بستگی به رفتار خود آدم داره. و نباید خیلی راحت خودت رو ارزون بفروشی ...

همه چیز را آماده کرده بودم ، حتی به قیمت دعوا و ایجاد تنفر از خودم ، چند روز با خودم کلنجار میرم ، تحمل این اوضاع سخته ، دیگه نمیخواستم سکوت کنم ، بخاطر "سکوت" هزینه های گزافی دادم ، زخم های زیادی خوردم ، نمیخواستم این بار هم با سکوتم عقب نشینی کنم ، اما این بار یه قدم از من پیشی گرفت درست همه چیز را برنامه ریزی کرده بود ، همین اول صبح با کارش قفل سکوت زد به همه چی ، نمیدونستم باید چه کنم ، سکوتم را شکستم حرف زدم و همونطور که انتظار داشتم برنامه ریزیش از من قوی تر بود ...

نمیفهمم چرا یاد نمیگرم آدم با سیاستی باشم ، باید دوباره بشینم فکرکنم و راه حل پیدا کنم ، دلم نمیخواد خودم را قاطی آدمهایی کنم که راحت از توانایی بقیه سو استفاده میکنند...


دیگه نباید سکوت کرد...

برای "سپید بانو "

+ چتر یادت نره برداری

بعد از این همه سال نمیدونی میونه خوبی با چتر ندارم؟!!

زیر برف قدم میزنم ، اولین بار که انقدر از قدم زدن زیر برف لذت میبرم ، خیره میشم به برف های دست نخورده پارک و درخت های بید مجنونی که سپید پوش شده اند ، لبخند میزنم ، از خیالم عبور میکنی ، وقتی دستهای "سپید بانو " ات را تو دستات گرفتی و زیر برف براش آواز میخوانی ! خنده های سپید بانو به گوشم میرسد ، غرق دنیای سپیدتان میشوم ، و دخترکی را تصور میکنم که هیچگاه ندیدمش ، زیر برف میچرخید و میچرخید  و من لبخند میزنم...

+خانم قصد نداری سوار بشی؟؟

چقدر تو دنیای "تو" این روزها غرق میشوم ... دنیایی که هیچ ازش نمیدانم جز یه لبخند ...
این جا چیزی نیست جز سکوت:)