.......

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

پیوندهای روزانه

من و محبت شتری:)))


قدیما زمانی که بلاگفا پابرجا بود ، پستی گذاشته بودم تحت عنوان "حمایت از حیوانات" ، حالا اگه بعدا عمری باقی موند دوباره مینویسم:))

اما چندوقت پیش رفتیم باغ وحش ، منم که یار همیشگی برادزاده های شیطون هستم:) با فندق کوچولو رفتیم به شترها غذا بدیم ، من یه دسته کاهو گرفتم جلوی آقا شتره و این موجود دوست داشتنی شروع کردن به خوردن کاهو.، منم محو چشمهای درشت و مشکیش شده بودم و غافل از این دنیا و در حال جستجو در چشمان زیبای ایشان ، که یهو متوجه شدم یه چیزی داره به صورتم نزدیک میشه !!!به خودم اومدم دیدم شتره کاهوش تموم شده و با دهنی باز داره میاد سمت صورتم که یهو جیغ زدم منو نخور خََرِِ . .....  و اینگونه بود همه زدن زیر خنده از واکنش بنده 😐🙊
این بود انشای من😂

دلتنگ که میشین،چیکار میکنید تا آروم بشین؟


+دارم دیوونه میشم...


خب با این شرایط عالی اقتصادی بعید نیست که یه پیامک از سمت شرکت براتون ارسال بشه و حاوی نظر سنجی برای بقای شرکت و خودتان باشد ، با این مضمون:
با کدام گزینه موافق هستید؟
1.تعدیل 100 نفر از همکارن
2. کسر 15درصد از حقوق کارگران و کارمندان

شما باشید کدوم گزینه رو انتخاب میکنید؟اصلا چرا گزینه سومی نذاشتن با این محتوا "کسر 15 درصد حقوق مدیران؟"

هر اتفاقی بیفته باید قشر ضعیف تر تاوانش رو پس بده ...

کی قراره این روزها تموم بشه ، دیگه امیدی برای تلاش نمونده ...



پس از شنیدن سخنان زوربا پرسیدم: منظورت این است که زن ها هیچ فکری جز این ندارند؟ و زوربا پاسخ داد: بله هیچ فکری ندارند متوجه میشوی ، من زنها را خیلی خوب می شناسم انها هیچ فکری جز این ندارند. زن موجودی کج خلق و دارای روحیات بیمار گونه است. باید دائما به او بگویی دوستش داری و خواهان اویی ، غیر از این باشد گریه میکند و فریاد می کشد.شاید اصلا تو را دوست نداشته باشد، شاید حتی تو از او متنفر باشی ولی در هر حال باید به او بگویی دوستش داری و بشدت خواهانش هستی . بله ارباب عزیز من ، هر مردی با زن رو به رو شود باید خواهان او باشد و دائما مطابق خواست و میل او عمل کند.



+زوربای یونانی/ نیکوس کازانتزاکیس

....

تا هستی دردم را دوا کن ! می‌دانم بودنت دوامی ندارد

و خدایی که ....

دوباره سردرد

از دست تو

بر سر من

حالا من ماندم و عادت های تو و التماس های من و خدایی که در این نزدیکیست

راستی بسته قرص‌هایم را یادم رفت !!!



+ نوشته های "تو"


جام جهانی چشمات


دستام میزارم زیر چونه ام ، نگاهمو میدوزم به حرکاتش ، قدمهاش رو میشمرم و تلاش میکنم نحوه ی راه رفتنشو و فاصله بین قدمهاش. رو به خاطر بسپارم ، میدونم عادت داره طوری رفتار کنه که انگار. سرِش تو کاره خودشه ، اما فقط من میدونم ریز بین تر ، تیزتر ، دقیق تر و باهوش تر از اون هیچکس نیست . اما من دقیقا توی کورترین نقطه دیدشم همیشه مثل تماشگری که روی آخرین ردیف صندلی های ورزشگاه نشسته و با شور و اشتیاق بازیکن محبوبش رو تشویق میکنه بدون اینکه دیده بشه ...

چشماش دیوونه کنندس، انگار هیاهوی خاصی تو چشماش برپاست ...

بی پروا زُل زدم بهش ، سرشو میاره بالا ،نگاهمون باهم تلاقی میکنه ، قلبم میخواد از جا کنده بشه ، چشماشُ ریز میکنه و آروم سمتم میاد ، صورتشو نزدیک صورتم میاره و آروم میگه "به چی خیره شدی؟" 

نفس عمیق میکشم و میگم به چشمات !

خندش میگیره ، میگه چیز خاصی توشون پیدا کردی؟

سرمو تکون میدم و میگم "وقتی بهشون نگاه میکنم غوغا میکنن،انگار که جام جهانی برپاست و من درگیر این جام جهانی چشماتم"

نگاهش جدی میشه ، بیشتر نزدیک صورتم میشه و با همون صدای دوست داشتنی مردونه اش تو گوشم زمزمه میکنه " و تو بهترین حامی این بازیی"

چشام پر از اشک میشه میگم چه فایده مثلِ همون شوت دیقه نودیم که میخوره به تیرک دروازه و تمام امیدها رو نا امید میکنه... مثلِ نرسیدن ما...."

دستهاشو میذاره تو جیبش ، نگاهشو ازم میدزده و میگه "دیووونه ، کاش هیچوقت ندیده بودمت .... "

و من برای همیشه خارج از گود باقی میمونم و به خیره شدن به جامِ جهانی چشمهات اکتفا میکنم ... 

کاش تو میشدی آن جایزه ای که جهان میداد بدستم !!!



+به دعوت "پرنده سفید"دوست داشتنی ، من نیز به چالش "جام جهانی چشمات"پیوست:)


+گویا باید دو نفر رو هم دعوت کرد به این چالش ، شخصا دوست دارم این بار نوشته ای از "حامد _وبلاگ جوان دهه شصتی " و "م.م" بخونم :) رفقا دوست داشتید بنویسید منم خبر کنید بخونم :))با تشکر از همکاری قبلی شما😀😀


+لینک وبلاگ ها رو هم بعدا درست میکنم با گوشی بسی کاره سختیست:))


دستشو که گرفتم ، تمام وجودم یخ زد فقط دلم میخواست زودتر دستهامو از دستهاش جدا کنم .


13 ساله پیش فهمید که باید مسیرش رو عوض کنه ، بچه ی 3 ماه ای که باید تو بغل مهری خانم ،همسایه طبقه بالا، بزرگ میشد و حالا برای رسیدن مادرش به اهدافش، طعمِ آغوش مادرانه را نچشه.


مادری که یادش رفت مادر بودن یعنی چی ، راهشو ادامه داد و از مشهد رهسپار منطقه ای حاشیه نشین تو غربی ترین نقطه ایران شده بود !حالا دیگه لازم نیست بچه دوم رو بسپاره دسته همسایه ها، دختر بزرگتر بخاطر رویاهای مادرش تمام مسئولیت های خونه رو به عهده گرفته ، دختر 10ساله ای که باید تو دنیای شاد و متفاوت خودش غرق باشه ، حالا یه کدبانو تمام عیاره که حتی بهتر از مادرش اصول خانه داری و مدیریت خانه و خانواده رو بلده ....

امروز حالا این مادره متفاوت روبروم ایستاده و دستهاش رو خیلی سرد و بی تفاوت تو دستام گذاشته و سعی داره بگه خیلی متفاوت شده ، 13 ساله پیش من آدم دیگه ای رو میشناختم نه یه بت که تنها خودش رو ستایش میکنه!

میز شام که آماده شد ، افکار روشنفکرانه اش رو تند تند میگفت و خوش حال بود که به این سطح از روشنفکری رسیده!


همونطور که تو رویاهاش سیر میکرد برگشت و گفت آدمهایی که دوبار ازدواج میکنند خیلی آدمهای موفق تری هستند !


بچه و شوهر دیگه دست و پا گیرن ، جلوی زندگی کردن و لذت بردن از زندگی رو میگیرن ...  و تمام قد از طلاق و ازدواج با پسری پولدار و جوان تر دفاع میکرد .


انقدر حرفهاش بوی گندی میداد که فضا رو مسموم کرده بود ، شاید باید یک دور مغزم تمام حرفهایی رو که شنیده و پردازش کرده بود رو بالا میاورد تا شاید کمی بهتر بشم ...

1 ماه از آخرین دیدارمون میگذره ، زن کنار تابلو نقاشیش می ایستد و همسرش را به بیرون از گالری هدایت میکند تا مبادا کسی تنها کسی که تمام این سالها پشتش بوده رو ببیند ...


یه لبخند تنفر برانگیز میزند و به دنبال نگاه خریدارانه ای میگردد ...

پدر و بچه ها الان 1 ماهِ از مادر بی خبرند ...

تهران چه شهر بدی است وقتی آدمها خودشان را غرق زرق و برق بیخودش میکنند .. تهران همان رویای پوچ آدمهاییست که فقط به دنبال دیده

شدنن و مهم نیست از چه راهی !


+کاش هر کدوم از ما بدونیم هدفمون از زندگی چیه ، کاش هرکدوم از ما ارزش هایی داشته باشیم که بهشون پایبند باشیم ، کاش انقدر راحت مهربونی رو تو وجودمون نمیکشتیم ، کاش ... کاش هیچوقت از خط قرمزهای زندگی عبور نمیکردیم


بی انصافی بود اگر پاییز میرفت و هیچ بارانی به شیشه های غبار گرفته نمیزد...
بی انصافی بود اگر پاییز خودش را دست کم میگرفت و ادای تابستان را برایمان در می آورد ... مگر میشود پاییز باشد و در خیابان قدم بزنی ، برگهای زرد و نارنجی پاییزی زیر پاهایت خِش خِش کنند و اونوقت بارانی نباشد تا این زیبایی را تکمیل کند؟
اصلا مگر میشود باران نبارد و چشمِ عاشقی را که سخت دنبال باریدن است با خودش همراه نکند؟

کتاب را میبندم ، دل میسپارم به صدای باران ... جان تازه میگیرم .با خودم فکر میکنم نکند تو زندگی قبلیم درخت بودم ، درختی که تشنه باران است ... شاید هم عاشقی ها کرده با باران ... باران زندگی دوباره است ... 
آخ که چقدر دلم میخواد تا صبح زیر این اولین باران پاییزی قدم بزنم و تمام روزهای گذشته را به دست فراموشی بسپارم ... 


+حیف است باران بزند و "تو"نباشی ... 


+شاعر هم میفرماید


چیکه چیکه نم نمک رو گونه هات قطره قطره داره بارون میزنه
این هوا جون میده واسه عاشقی وقتی بارون توی تهرون میزنه
وا کنی دستو ببندی چشمتو چنتا آهنگ قدیمی از بری
آخ چه کیفی میده توی این هوا با صدات هوش از سر من میبری


/آهنگ عاشق شدم رفت_حامد همایون/


چطور میشود که تمام شخصیت های دوست داشتنی کتاب ها شبیه"تو"باشند؟

+بعضی دردها ، بدجور دوست داشتنی هشتند... مثلِ دردِ دوری .......هییییسسسس!!!!