.......

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

پیوندهای روزانه

....

تا هستی دردم را دوا کن ! می‌دانم بودنت دوامی ندارد

و خدایی که ....

دوباره سردرد

از دست تو

بر سر من

حالا من ماندم و عادت های تو و التماس های من و خدایی که در این نزدیکیست

راستی بسته قرص‌هایم را یادم رفت !!!



+ نوشته های "تو"


جام جهانی چشمات


دستام میزارم زیر چونه ام ، نگاهمو میدوزم به حرکاتش ، قدمهاش رو میشمرم و تلاش میکنم نحوه ی راه رفتنشو و فاصله بین قدمهاش. رو به خاطر بسپارم ، میدونم عادت داره طوری رفتار کنه که انگار. سرِش تو کاره خودشه ، اما فقط من میدونم ریز بین تر ، تیزتر ، دقیق تر و باهوش تر از اون هیچکس نیست . اما من دقیقا توی کورترین نقطه دیدشم همیشه مثل تماشگری که روی آخرین ردیف صندلی های ورزشگاه نشسته و با شور و اشتیاق بازیکن محبوبش رو تشویق میکنه بدون اینکه دیده بشه ...

چشماش دیوونه کنندس، انگار هیاهوی خاصی تو چشماش برپاست ...

بی پروا زُل زدم بهش ، سرشو میاره بالا ،نگاهمون باهم تلاقی میکنه ، قلبم میخواد از جا کنده بشه ، چشماشُ ریز میکنه و آروم سمتم میاد ، صورتشو نزدیک صورتم میاره و آروم میگه "به چی خیره شدی؟" 

نفس عمیق میکشم و میگم به چشمات !

خندش میگیره ، میگه چیز خاصی توشون پیدا کردی؟

سرمو تکون میدم و میگم "وقتی بهشون نگاه میکنم غوغا میکنن،انگار که جام جهانی برپاست و من درگیر این جام جهانی چشماتم"

نگاهش جدی میشه ، بیشتر نزدیک صورتم میشه و با همون صدای دوست داشتنی مردونه اش تو گوشم زمزمه میکنه " و تو بهترین حامی این بازیی"

چشام پر از اشک میشه میگم چه فایده مثلِ همون شوت دیقه نودیم که میخوره به تیرک دروازه و تمام امیدها رو نا امید میکنه... مثلِ نرسیدن ما...."

دستهاشو میذاره تو جیبش ، نگاهشو ازم میدزده و میگه "دیووونه ، کاش هیچوقت ندیده بودمت .... "

و من برای همیشه خارج از گود باقی میمونم و به خیره شدن به جامِ جهانی چشمهات اکتفا میکنم ... 

کاش تو میشدی آن جایزه ای که جهان میداد بدستم !!!



+به دعوت "پرنده سفید"دوست داشتنی ، من نیز به چالش "جام جهانی چشمات"پیوست:)


+گویا باید دو نفر رو هم دعوت کرد به این چالش ، شخصا دوست دارم این بار نوشته ای از "حامد _وبلاگ جوان دهه شصتی " و "م.م" بخونم :) رفقا دوست داشتید بنویسید منم خبر کنید بخونم :))با تشکر از همکاری قبلی شما😀😀


+لینک وبلاگ ها رو هم بعدا درست میکنم با گوشی بسی کاره سختیست:))


دستشو که گرفتم ، تمام وجودم یخ زد فقط دلم میخواست زودتر دستهامو از دستهاش جدا کنم .


13 ساله پیش فهمید که باید مسیرش رو عوض کنه ، بچه ی 3 ماه ای که باید تو بغل مهری خانم ،همسایه طبقه بالا، بزرگ میشد و حالا برای رسیدن مادرش به اهدافش، طعمِ آغوش مادرانه را نچشه.


مادری که یادش رفت مادر بودن یعنی چی ، راهشو ادامه داد و از مشهد رهسپار منطقه ای حاشیه نشین تو غربی ترین نقطه ایران شده بود !حالا دیگه لازم نیست بچه دوم رو بسپاره دسته همسایه ها، دختر بزرگتر بخاطر رویاهای مادرش تمام مسئولیت های خونه رو به عهده گرفته ، دختر 10ساله ای که باید تو دنیای شاد و متفاوت خودش غرق باشه ، حالا یه کدبانو تمام عیاره که حتی بهتر از مادرش اصول خانه داری و مدیریت خانه و خانواده رو بلده ....

امروز حالا این مادره متفاوت روبروم ایستاده و دستهاش رو خیلی سرد و بی تفاوت تو دستام گذاشته و سعی داره بگه خیلی متفاوت شده ، 13 ساله پیش من آدم دیگه ای رو میشناختم نه یه بت که تنها خودش رو ستایش میکنه!

میز شام که آماده شد ، افکار روشنفکرانه اش رو تند تند میگفت و خوش حال بود که به این سطح از روشنفکری رسیده!


همونطور که تو رویاهاش سیر میکرد برگشت و گفت آدمهایی که دوبار ازدواج میکنند خیلی آدمهای موفق تری هستند !


بچه و شوهر دیگه دست و پا گیرن ، جلوی زندگی کردن و لذت بردن از زندگی رو میگیرن ...  و تمام قد از طلاق و ازدواج با پسری پولدار و جوان تر دفاع میکرد .


انقدر حرفهاش بوی گندی میداد که فضا رو مسموم کرده بود ، شاید باید یک دور مغزم تمام حرفهایی رو که شنیده و پردازش کرده بود رو بالا میاورد تا شاید کمی بهتر بشم ...

1 ماه از آخرین دیدارمون میگذره ، زن کنار تابلو نقاشیش می ایستد و همسرش را به بیرون از گالری هدایت میکند تا مبادا کسی تنها کسی که تمام این سالها پشتش بوده رو ببیند ...


یه لبخند تنفر برانگیز میزند و به دنبال نگاه خریدارانه ای میگردد ...

پدر و بچه ها الان 1 ماهِ از مادر بی خبرند ...

تهران چه شهر بدی است وقتی آدمها خودشان را غرق زرق و برق بیخودش میکنند .. تهران همان رویای پوچ آدمهاییست که فقط به دنبال دیده

شدنن و مهم نیست از چه راهی !


+کاش هر کدوم از ما بدونیم هدفمون از زندگی چیه ، کاش هرکدوم از ما ارزش هایی داشته باشیم که بهشون پایبند باشیم ، کاش انقدر راحت مهربونی رو تو وجودمون نمیکشتیم ، کاش ... کاش هیچوقت از خط قرمزهای زندگی عبور نمیکردیم


بی انصافی بود اگر پاییز میرفت و هیچ بارانی به شیشه های غبار گرفته نمیزد...
بی انصافی بود اگر پاییز خودش را دست کم میگرفت و ادای تابستان را برایمان در می آورد ... مگر میشود پاییز باشد و در خیابان قدم بزنی ، برگهای زرد و نارنجی پاییزی زیر پاهایت خِش خِش کنند و اونوقت بارانی نباشد تا این زیبایی را تکمیل کند؟
اصلا مگر میشود باران نبارد و چشمِ عاشقی را که سخت دنبال باریدن است با خودش همراه نکند؟

کتاب را میبندم ، دل میسپارم به صدای باران ... جان تازه میگیرم .با خودم فکر میکنم نکند تو زندگی قبلیم درخت بودم ، درختی که تشنه باران است ... شاید هم عاشقی ها کرده با باران ... باران زندگی دوباره است ... 
آخ که چقدر دلم میخواد تا صبح زیر این اولین باران پاییزی قدم بزنم و تمام روزهای گذشته را به دست فراموشی بسپارم ... 


+حیف است باران بزند و "تو"نباشی ... 


+شاعر هم میفرماید


چیکه چیکه نم نمک رو گونه هات قطره قطره داره بارون میزنه
این هوا جون میده واسه عاشقی وقتی بارون توی تهرون میزنه
وا کنی دستو ببندی چشمتو چنتا آهنگ قدیمی از بری
آخ چه کیفی میده توی این هوا با صدات هوش از سر من میبری


/آهنگ عاشق شدم رفت_حامد همایون/


چطور میشود که تمام شخصیت های دوست داشتنی کتاب ها شبیه"تو"باشند؟

+بعضی دردها ، بدجور دوست داشتنی هشتند... مثلِ دردِ دوری .......هییییسسسس!!!!

 1،2،3 امتحان میشه:)) 

بعد از مدتها برگشتم تا غبار از روی وبلاگم بزدایم:)

 

بذارید به عنوان شروعی دوباره یه ماجرا تعریف کنم تا بعد :)


چند هفته پیش به اتفاق مامان و برادر کوچیکه رفته بودیم خرید ،  بعد از کلی گشت و گذار بالاخره یه جفت کتونی خریدم و خرسند رفتم که کفش رو حساب کنم که مادرجان با صدای بلند گفتند نه آقا حساب نکن ، دخترم یه کفش دیگه هم میخواد !!!!!

منم با چشمان گرد شده به مادر جان خیره شدم و گفتم من که کفش دیگه نمیخوام :/

مادرجان هم هعی چشمک حواله ما میکرد و میگفت چرا یه جفت دیگه لازمه برات !!!

انقدر مادر جان و فروشندگان اصرار ورزیدن که بنده هم رفتم کفش دوم انتخاب کنم :/ همین موقع مادر جان اومد و زیر گوشم گفت ببین از دختر صاحب مغازه خوشم اومده بنظرت برای داداشت خوبه؟؟؟

و من تازه فهمیدم که چرا من به یه جفت کفش دیگه نیاز داشتم:/

در همین راستا و جهت همکاری با مادر جان در پروژه جدید انتخاب کفش رو تا تونستم کشش دادم :/انقدی که خسته شدم دوبار نشستم استراحت کردم :/و مادر جان. به بهانه صحبت کردن زندگی نامه دخترک را از زیر زبانش کشید بیرون :/یه همچین مامانی دارم من :)))و در نهایت با یه چشمک که مجوز خروج از مغازه بود .. کفش دوم را هم انتخاب کردم و از مغازه اومدم بیرون :/

و اینگونه بود که جهت تحقیقات فوق میدانی مادر جان بنده صاحب دو جفت کفش شدم :/

باشد که رستگار شویم:)))

زندگی. کردن ،شبیه آشپزی کردن میمونه ...

اینکه همه نوع مواداولیه خوب داشته باشید تنها مهم نیست ، بلکه استفاده متناسب از این مواد مهمه ، میزان ادویه و چاشنی ها مهمه ... 

باور کن اگه کلی سبزیجات و گوشت و سایر مواد اولیه رو صرفا بخاطر اینکه غذا رو پر ملات نشون بدی ، مصرف کنی. غذای خوشمزه ای حاصل نمیشه ... 

مهم هنر ترکیب صحیح و به اندازه این مواد با هم هست :)

حالا زندگی هم همینه ، اینکه تو همه کارها خبره باشی و مطالعه داشته باشی و ....صرفا کافی نیست ، مهم اینه که چطور از دانشت به اندازه و در جای درست استفاده کنی :)

مواظب باشید زندگیتون نه شور بشه ، نه سوخته ، نه بی مزه ،نه شُل ، نه تش و...، زندگیتون رو به بهترین شکل ممکن اداره کنید تا آخرش بشه یه زندگی (غذای )دلچسب و خوشمزه :)

+ بنظرت برم بدنسازی؟

من: بدنسازی چیه بیا برو این ورزش باحاله RTU

+RTUچیه؟!!!

من: همون ورزشه با کِشه،از در و دیوار آویزون میشی :/RTUدیگه:/

+منظورت TRX؟؟!:)))

من:🙈😐همون همون .. مهم نیته:))))

خوب شد آقایون بعد از سی و اندی سال که از انقلاب. میگذرد و بارها و بارها مراسم. روح انگیز ثبت نام جهت کاندیداتوری (بر وزن دیکتاتوری 😀) ریاست جمهوری را به جا آورده اند.، بالاخره متوجه شدند که ثبت نام در این پروسه ملی نیازمند شرایط سنی ، تحصیلی،عقلی ،عقیدتی، سیاسی. و ... می باشد :)))


باشد که رستگار شویم :)))


امسال چقدر بهار مظلوم واقع شده ، دلم برای بهار میسوزد. ناخواسته وارد بازی جناح ها شده است :)))